پرده‌ى آويخته

قصه مربوط به چند سال پيش مى‌شه... وقتي كه يكى از دوستان روان‌پزشكم خواست برجك دين و ايمون ما رو بريزه پايين... نه كه خيلي ادعامون مى‌شد، خواست بهمون نشون بده نه داداش! اون‌طوريام كه مى‌گى نيست... الان دو سه سالى مى‌شه كه از نوشتن اون چيزايى كه اون روز ديدم مى‌گذره، ولي خوب آدما هم مثل روزها تغيير مى‌كنن و الان من به دنياى پيرامونم اون‌طور نگاه مى‌كنم كه تومنى ده تومن با سه سال پيش فرق مى‌كنه.
    عصر يه روز خوب بود و من كه فكر مى‌كردم توى ام‌القراي جهان اسلام، توى حكومت عدلى نفس مى‌كشم كه نفس كشيدن توى اون برابر با هفتاد سال عبادته، راهم رو كج كردم به سمت يه مطب روان‌پزشكى توى خيابون قائم‌مقام... رفيق من يه مرد پنجاه و سه سال بود كه به خاطر يكى از كتاب‌هاش با من آشنا شد... بماند كه ميونه‌ى ما با هم خيلى خوب و گرم بود ولى سر يه چيزايى هم با هم كل مينداختيم... يكى‌ش سر ميزان تقيد مردم به دستورات دينى بود... توى آمارها نشون مىداد كه بالاى نود و پنج درصد مردم مسلمون هستن و حالا ولى امر مسلمين بود و يك دنيا مردم مسلمونى كه قرار بود تمام حركاتشون رو با فرامين صادره تنظيم ميكردن و من هم چقدر به خودم مى‌باليدم كه توى كشورى زندگى مى‌كنم كه نايب موعود حكمران اون هست...

    همه‌ى قصه اينايى نبود كه گفتم... بلكه قصه از اون‌جايى شروع شد كه دوست من برام توضيح داد كه خيلى از كسانى كه بهش مراجعه مى‌كنن كسانى هستند كه با نزديكانشون رابطه‌ى سكس داشتن... اين رابطه‌ى نزديك مى‌تونه بين خواهر و برادر باشه! يا مادر و پسر و يا پدر و دختر... حالا بماند كه از چيزهايى مثل رابطه‌ى شوهر با خواهرزن يا مادرزن و همين‌طور رابطه‌ى زن با پدرشوهر و برادرشوهر و يا رابطه‌هاى ديگر فاميلى هم صحبت مىكرد... ولى ما اون رابطه‌هاى درجه دوم و سومش رو هم توى كتمون نمى‌رفت... مثل رابطه‌ى سكس بين دايى و خواهرزاده و امثالهم... چه برسه به رابطه‌ى سكس با مادر و پسر يا پدر و دختر... البته رابطه‌ى سكس بين خواهر و برادر رو شنيده بودم و يه المشنگه‌اى هم در اين مورد ديده بودم! ولى باز هم نمى‌تونستم بپذيرم... اون روز، قرار بود دوست روان‌پزشك من نوار يك مصاحبه رو بده كه با اجازه‌ى اون بيمارش ضبط شده بود... پسرى هیجده ساله، مذهبى و داراي خانواده‌اى مذهبى. رسيدم و منشى مطب بهم گفت يكى از مريض‌هاى آقاي دكتر وقتش رو كنسل كرده! بنابراين امكان داره بتونى خودش رو ببينى... دو ساعت صبر كردم و همين‌طور هم شد... رفتم و آقاى دكتر نوار اون مصاحبه رو (با هماهنگی قبلی بيمار) برام پخش كرد... اون پسر اين‌طور تعريف كرده بود:

    «من پدرم دو تا زن داره. من از زن اولش هستم و خواهرم هم از زن دومش. اولين اتفاقى كه بين ما افتاد مربوط به سال‌ها پيش مى‌شد. شايد سال 68 يا 69 وقتى كه هنوز توى مدرسه‌ى راهنمايى درس مى‌خوندم... زمانى بود كه خواهرم به خونه‌ى ما اومده بود و از قضا اون‌شب مادرم نبود... به همين‌خاطر خواهرم جاى من و خودش رو پايين اتاق پيش هم انداخته بود، و بالاى اتاق هم پدرم خوابيده بود... من اوايل شب خونه نبودم و براي درس خوندن رفته بودم خونه‌ى همسايه‌مون... وقتى برگشتم خونه، تعجب كردم كه جاى من رو پيش خواهرم انداخته‌ن... چون ديروقت بود همه خوابيده بودن و من هم رفتم توى رختخواب... پدرم كه صداى خروپف‌ش بلند شده بود و خواهرم هم خواب خواب بود... من هم لحاف‌و رو سرم كشيدم از زور خسته‌گى به خواب رفتم... هنوز چشمام گرم نشده بود كه ديدم لحافم تكونى خورد و خواهرم پاش رو آورد تو رختخواب من و شروع كرد به ور رفتن با پاي من... هر چند در همين حد بود ولى اين اولين بارى بود كه اصلا بدن يه دختر داشت بهم مى‌خورد... مقدارى بعد برگشت سرجاى خودش و من كه تمايلم براى ادامه اين‌كار جلب شده بود، بدون پاسخى از اون ناكام موند... فردا و چند روزى هم كه خونه‌ى ما بود، هيچ وقت با من تنها نشد... حالا نمى‌دونم شايد ترسيده بود... به هر حال اين اولين تماس من و خواهرم بود... سال‌ها بعد وقتى سال آخر دبيرستان بودم يك بار ديگه از روزهايى كه اون به خونه‌ى ما اومده بود... جاي من و اون به اتفاق كنار هم قرار گرفت... اما اين بار اين من بودم كه اين كار رو كردم... دستم رو دراز كردم توى جاي اون ولى اون پشتش به من بود... دستم رو همون‌طور نگاه داشتم تا وقتى كه خواست پهلو به پهلو بشه و تنش رو دست من قرار گرفت... اون شب اولين شبى بود كه به سينه‌هاش دست زدم... باز هم اتفاق ديگه‌اى بين ما نيوفتاد تا يكى از روزهايى كه باز براى میهمانى خونه‌ى ما اومده بود، به طور كاملا سكسى شروع كرد با تن و بدن من ور رفتن... همون شب اولين شبى بود كه من به رختخوابش رفتم و برهنه‌ش كردم و باهاش سكس داشتم... هر چند به پرده‌ى بكارتش آسيبى نرسيد ولى تا صبح تماس ما ادامه داشت...»

    برام تعجب‌آور بود... اگه اين پسر مذهبى بوده! پس چرا اين كار رو كرده، و اگر خواسته مرتكب چنين كارى بشه چرا با خواهرش؟؟!! نميدونم! واقعاً نمي‌دونم! اون پسر توى مصاحبه گفته بود اين اولين تجربه‌ى سكسى او بوده و چه قبل و چه بعد از اون با كسى رابطه نداشته... البته يه اشاره‌اى كرد كه روزى توى همون سنين شانزده هفده سالگى، وقتى براي چرك كردن پشت مادرش به حمام رفته بوده و با بدن لخت مادرش مواجه شده، بى‌اندازه تحريك شده و هر چند كه با اون سكس نكرده ولي هميشه افسوس از دست دادن اون موقعيت رو مى‌خورده... اون پسر در اين مورد حرف ديگه‌اى نزد و نوار ضبط شده تمام شد، هر چند اون‌ها (دكتر و پسر) مشغول صحبت با هم بودن... ديگه چيزى از اون پسر نمى‌دونم فقط دكتر برام گفت كه به شدت دچار خودارضايي هست به طورى كه شايد روزى پنج يا شش بار اين‌كار رو مىكنه... شخصيت اون پسر برام جالب بود، هر چند كه هيچ‌وقت امكان ديدار بين من و اون پيش نمىومد... هنوز هم نمىدونم چه طور رضايت داده بود كه من صحبتهاش رو بشنوم، ولى واقعاً فهميدم دنيا اون‌طورى كه من فكر مى‌كنم هم نيست...

 ***  

     الان سال هشتاد و دو هست و قرار شده كه من يه بار ديگه اين موضوع رو بازنويسى كنم... خوب نوشته‌ى قبلى و يادداشت‌هايى كه داشتم رو مرور كردم و تونستم قسمت اوليه‌ى موضوع رو بنويسم. ولى يه ابتكار ديگه‌اى هم به ذهنم رسيد... شب بيست و پنج ارديبهشت وارد اتاق‌هاى صدادار توى چت ياهو شدم و عناوين اتاق‌ها رو مرور كردم... طبق معمول اتاق‌هايى كه عناوين سكسى دارن، شلوغ‌ترين و در صدر فهرست اتاق‌ها بودند... عنوان يه اتاق من رو به هدفم نزديك‌تر كرد: «سكس خواهر و برادر، بيا تو» آى‌دى‌اى كه انتخاب كردم آى‌دى دختر بود و مى‌شد حدس زد كه الان يه خروار پسر، هوار مى‌شن روى سرت...تمام پيام‌هاي سلام و قربونت برم و جيگرت‌و بخورم و باقى پيام‌هايى كه از نوشتنش معذور هستم رو بى‌پاسخ گذاشتم و توي فضاى اصلى« اتاق چت»  نوشتم: «آيا كسى با خواهرش اين كار رو كرده؟» از كسانى كه به سؤالم پاسخ دادن، دو نفر رو انتخاب كردم و به صحبت باهاشون نشستم... يكى از اون دو، قابل اعتمادتر به نظر اومد و بعد از كلى صحبت اون‌قدر صميمى شديم كه به راحتى باهام صحبت كنه... گفت بيست و دو سالشه و با خواهر بيست ساله‌ش سكس داره... ماجراى سكسش رو اين‌طور تعريف كرد كه پدرش دو همسر داره، و اون از يكى از همسرها و خواهرش از همسر ديگر پدرش هستند... و تعريف كرد كه چطور توى موقعيتى كه اون و خواهرش تنها بودن و خواهرش به حمام رفته بوده اولين رابطه‌ى سكس بين اون دو شكل گرفته... گفت: «خواهرم توى حمام بود كه صدام كرد و ازم خواست برم و شير آب رو درست كنم... شير آب گرم گير كرده بود و به شدت جارى بود... فضاى حمام رو بخار گرفته بود... شير آب رو كه درست كردم، موقع بيرون اومدن نميدونم چى شد كه از لب خواهرم بوسيدم... ولى اين بوسه طولانى شد و همون‌جا اولين سكس من و اون شكل گرفت... اين رابطه بعدها هم بارها و بارها تكرار شد و هنوز هم كه خواهرم ازدواج كرده بعضى وقت‌ها با هم رابطه داريم...» اون اين‌طور ادامه داد كه تمايل خواهرم براى اين كار زياده و معمولاً اون پيشنهاد دهنده هست... هر چند مى‌شد يه نمه احساس عذاب وجدان رو توش حس كرد... براش توضيح دادم كه مى‌خوام از صحبت‌هاش توى يه مقاله استفاده كنم، رضايت داد. مدرك تحصيلى و طرز صحبتش من رو به اين جمع‌بندى رسوند كه متوجه شده صحت و سقم حرف‌هاش چقدر برام مهمه... چيز ديگه‌اى از صحبت باهاش دستگيرم نشد جز اين‌كه به مذهب اعتقاد داره و نماز هم مى‌خونه هر چند كه چيزهاى ديگرى رو هم علاوه بر رابطه‌ى سكسى كه توى دين منع شده، رعايت نمى‌كنه... بيشتر مى‌شد جزو كسانى محسوبش كرد كه به يه چيزى به اسم خدا و مذهب اعتقاد دارن(!؟) و به بعضی از احكام دينى هم پايبند هستند و يك سرى رو با وجود اين‌كه مى‌دونن توى دينشون منع شده، ولى نمى‌تونن ... يا  نمی خوان رعايت كنند. نفر دوم بى‌پرده‌تر صحبت مى‌كرد... بعد از مقدمه چینی و صحبت كردن در مورد رابطه‌اى كه با خواهرش داشته توضيح داد كه خواهرش هفت سال از خودش بزرگتره و توضيح داد كه رابطه‌اى كه با خواهرش داشته بسيار صميمى و نزديكه... اظهار مى‌كرد كه از هم لذت مى‌برند و به طور كامل و پيوسته اين كار رو با هم انجام مى‌دن... آخراى صحبت بود كه اصرار مى‌كرد با من هم ارتباط داشته باشه و شايد هم!!!...
اون شب، چيزهايى رو كه مى‌خواستم فهميده بودم... نفر اول برام تعريف كرد كه بين دوستانش كسانى هستند كه اون‌ها هم با خواهرانشون ارتباط سكس دارن... از room اومدم بيرون... حالم داشت به هم مىخورد... يه جمله بود كه نفر دوم بهم مى‌گفت و مدام توى گوشم زنگ مى‌خورد: «بيا با هم باشيم... من پرده خواهرم رو هم زدم»... دويدم توى دستشوى، عق زدم و روده‌هام بالا آومد...

  
نویسنده : 4tab ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥
تگ ها :